![]() |
![]() |
|
| ((خدايا آنگونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از بودنم و آنگونه بميران كه به وجد نيايد كسي از نبودنم)) |
|
خیلی خیلی خیلی دلم گرفته
اه انقدر از دست خودم عصبی ام که حد و حساب نداره دلم می خواد جیغ بزن به جیغ بنفش یه جیغ که بعدش احساس سبکی کنم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 دی1389ساعت 18:35 توسط سارا |
|
|
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی ،حماقت او را دست می انداختند.دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و دیگری نقره .اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد .این داستان در تمام شهر پخش شد .هر روز عده ای می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد .تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آن طور دست می انداختند،ناراحت شد.در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:هر وقت به تو سکه ای نشان می دهند ،سکه طلا را انتخاب کن.این طوری هم پول بیشتری گیرت می آیدو هم دیگر دستت نمی اندازند.
ملا نصرالدین پاسخ داد:ظاهرا حق با شماست اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند من احمق تر از آنهایم.شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردم. "اگر کاری که می کنی،هوشمندانه باشد،هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند." |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 دی1389ساعت 21:3 توسط سارا |
|
|
وقتی وارد موضوع راز و راز داری می شیم ،آدما دو دسته می شن :
1-یه دسته ازآدمها راز دارن و حتی اگه پای حفظ منافع خودشونم برسه محاله راز طرف و فاش کنن 2-یه دسته از آدما مخوان رازو نگه دارن اما دست خودشون نیست دهنه هرز و چفت و بست نداره "این مطلب رو برای دسته دوم گذاشتم "
هر آدمی یه عالمه راز داره که بعضی از رازاشو پیش خود خودش نگه می داره و بعضی دیگشو به تعداد خاصی می گه ،وقتی آدم اعتماد می کنه و حرف دلشو به تو می گه و ازت قول می گیره که این بین خودت و خودش بمونه تو هم باید انقدر ادم باشی که نری به کسی بگی حالا فکر کن اون راز یه راز خیلی خیلی بزرگ باشه ،ادمی که میاد بزرگ ترین حرف دلشو به تو میزنه انقدر قبولت داره و دوست داره که اومده صاف و صادق با تو در دو دل کرده ،خداییش دور از انسانیته که بری دهن باز کنی پیش هر کس و نا کس بگی ،نمی دونم هر چی فکر می کنم با افشا کردن راز یکی دیگه پیش کسی دیگه چی گیر آدم می آد نمی فهمم چقدر این آدم ضعف شخصیتی داره و چقدر نادون حتی اگه این ادم زمانی عزیز هم باشه پیشت اما وقتی بفهمی انقدر دهنش بی چاک و بسته دیگه چشم دیدنشو هم نداری بدترین حالت افشای رازهم اینه که طرفی که می خوای رازشو لو بدی کوچکترین بدی که نکرده بهت هیچ یه عالمه خوبی هم بهت کرده که در این حال دیگه اسم این جور افراد و آدم نمیشه گذاشت وقتی آدم با همچین فردی رو به رو میشه اولش دلش می خواد هر چی فحش درشت و ادم سبک کنه بری و نثار طرف کنی این مال وقتی که تازه فهمیدی رازت و لو داده،خوب حق داری اون موقع خیلی عصبی هستی(اصلا برو بزن در گوشش) ولی وقتی یه مدت گذشتو خوب فکر کردی می بینی دهن به دهن شدن با این موجود دیگه در شان تو نیست بری به طرف چی بگی بگی چرا رفتی گفتی؟ بگی مگه من بهت اعتماد نکرده بودم ؟بگی که خیلی قبولت داشتم و حالا چی؟؟ فایدش دیگه چیه ؟خداییش هم حرفی نداره بزنه!چی می خواد جواب بده!!! ،این ادم شعورش در حد فهمیدن این جمله ها نیست پس بهتره که این آدم و واگذار کنی به خدا "بهترین حالت اینه که هیچ وقت به هیچ کی حتی نزدیک ترین فرد بهت ،اعتماد نکنی و رازت نگی بهش، باور کنین که آرامشی که اون زمان داری خیلی بیشتر از وقتی که فکر می کنی حداقل برم به یکی بگم که یکم سبک شم" "وقتی جنبه نداری طرف بیاد باهات در و دل کنه ،خیلی رک و راست وقتی میبینی داره شروع می کنه تعریف رازش بگو عزیزم من ظرفیت شنیدن رازو ندارم می خوام چفت و بست دهنمو ببندم اما نمی تونم در توان من نیست نگو ،(حالا مستقیم روت نمیشه بهش بگی بگو من یه عادتی دارم اونم اینه که نه رازمو پیش کسی میگم نه اجازه می دم طرف رازشو برای من تعریف کنه ، بگو شاید اخلاق بدی باشه اما خودم اینجوری راحت ترم "در کل زشته نکن این کارو ، شخصیت داشته باش بهت اعتماد کرده،آدم باش" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 دی1389ساعت 19:48 توسط سارا |
|
|
نگه دگر بسوی من چه میکنی؟ چو در بر رقیب من نشسته ای به حیرتم که بعد از آن فریبها تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آنشب ای خدا که جام خود به جام دیگری زدی چو فال حافظ آن میانه باز شد تو فال خود به نام دیگری زدی
برو...برو...بسوی او،مرا چه غم تو آفتابی ...او زمین...من آسمان بر او بتاب زانکه من نشسته ام به ناز روی شانه ی ستارگان
بر او بتاب زانکه گریه می کند در این میانه قلب من به حال او کمال عشق باشد این گذشتها دل تو مال من،تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشــــیده ای چگونه ره نبرده ای به راز من ؟ گذشتم از تن تو زانکه در جهان تنی نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام به عشق عاشــــقم ،نه بر وصال تو به ظلمت شــــبان بیفروغ من خیال عشق خوشتر از خیال من
کنون که در کنار او نشسته ای تو و شراب و دولت وصال او ! گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد تن تو ماند و عشق بی زوال او !
"فروغ فرخزاد" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 دی1389ساعت 14:41 توسط سارا |
|
|
سلام سلام
چند تا کار کردم موقع بچگی که همیشه عذاب وجدان دارم 1-کلاس دوم ابتدایی بودم ،مدرسمون پله های زیادی داشت تا وارد خود ساختمون اصلی بشییم ،با دوستم اجازه گرفتیم که بریم آب بخوریم(آخه چون با یکی از بچه های مدرسه دعوام شده بود ناظممون جریمم کرد که یه هفته زنگ تفریحا من کناره دفتر بمونمو تو حیاط نرم 2-یه روزی هم سال قبلش یعنی اول دبستان که بودم داشتم از مدرسه می رفتم سمت خونمون که یهو یه پسره خورد بهم منم بهش گفتم گاو یهو پسره که تنها نبود با دوستش هولم دادن افتادم توی جوب اینم شد یه دق واسم 3-چند سال بعدشم راهنمایی که بودم تو حیاط داشتم می دویدم که یکی هم از روبه رو میدوید جفتمون میخواستیم اون یکی راهشو کج کنه از بغل رد بشه اما هیچ کدوم کوتاه نیومدیم ،خلاصه در یه آن خوردیم به همو 2تا از دندونای اون شکست و منم پام یه کم زخم شد به اندازه یه بند انگشت ،دندونای اینم شد دق دیگه تو دلم این چندتا مورد بعضی وقتا یادم میان اذیت می شم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 دی1389ساعت 15:5 توسط سارا |
|
|
پیر مرد صبح زود از خانه بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود .در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد .به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.
پس از پانسمان زخم ها ،پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکس برداری شود.پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت.به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست. پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشد.از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید .پیرمرد در جواب گفت:زنم در خانه سالمندان است،من هر صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او می خورم ،نمی خواهم دیر شود! پرستار گفت:اصلا نگران نباشید .ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید. پیرمرد جواب داد:متاسفم!او بیماری فراموشی دارد،و متوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با تعجب پرسید :پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که او شما را نمی شناسد؟ پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت:اما من که می دانم او کیست...!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 دی1389ساعت 23:40 توسط سارا |
|
|
فکر ندیدن آن چشم ها
پایان رؤیاهاست ! و لمس خالی آن دست ها زوال شب بوها ! باران قصیدۀ رفتن بود و من پنجره ای ... پای بست دیوار ها چقدر سخت می شود گريه نكرد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 آذر1389ساعت 16:54 توسط سارا |
|
|
سلام دوست جونام،خوبين؟؟؟؟؟؟ حدود 2هفته پيش بابا جونم كه الهي من فداش بشم،سكتـــــــه كرد 1_ مامور اورژانس:اين بماند كه مسولين زحمت كش فاصله دم در خونه تا طبقه سوم رو حدود 5دقيقه طول كشيد بيان بالا،اين بماند كه گفتن آخه اين ساعت از شب چرا زنگ زدين به اورژانس(ساعت11:30)اونم شب تعطيلي 2_سوتي هاي مامان مامان گلم طفلك كه كلي بابامو دوست داره تو اين چند وقت از شدت ناراحتي كلي سوتي داد 1_بعد اين كه بابام چند روزي تو CCUبستري بود مرخصش كردن اومد خونه،حالا از اين به بعد شروع ميشه سر زدن هاي دوستان و آشنايان ،يكي از شبايي كه يكي از دوستاي بابام اومد خونمون وسر بزنه به بابام از اونجايي كه كلي بهش خوش گذشت با اهل وعيال موندن جهت شام(بابا عزيزم مهموني نيست كه ملاقات اومدي مريض بايد استراحت كنه فرصت زياده بزار حالش خوب شد چمدون ببند بيا 1ماه بمون) خلاصه موندن واسه شام ;اما سوتي مامان جونــــــم ،وقتي دوست جون بابام حسابي سير شد رو كرد به مامانمو گفت مريم خانوم دستت درد نكنه خيلي خوشمزه بود مامانم كه از صبح كلي خسته شده بودو يواش يواش داشت offميشد گفت :بكشين شما كه چيزي نخوردين، خدا شاهده مدئونين اگه سير شدين بازم بخورين 2-يكي از روزايي كه بابام تو CCUبود مامان رفت ملاقاتشو بر گشت ،مامانم سوار تاكسي شد و وقتي رسيد دم خونه خواست پياده بشه يكي كنار مامانم نشسته بود كه بايد پياده ميشد تا مامانم بتونه پياده بشه طرف كه يه مرد هم بود پياده شد مامان گل منم خواست از طرف تشكر كنه كه گفت:مرسي آقا بفرماييد خونه،مامانم كه تازه فهميده چي گفته كلي از طرف عذر خواهي كرد و گفت آقا شرمنده ،طفلي مامانم كلي حرص خوردو فشارش افتاد پايين كه اين چي بود من گفتم طرف چي فكر مي كنه پيش خودش 3_خاله بابام زنگ زده بود كه ببينه بابام مرخص شده يا نه كه مامانم گفت آره ،مامانم خواست عزت كش كنه بگه خاله بيا پيشمون بمون نياي زود بري گفت :خاله نياي نيم ساعت بشيني بريا تو همين بين خاله گفت نه نمي خواي خيلي مزاحم شم مامانم گفت پس اينجوري مزاحم نشو خاله يكي دو مورد ديگه هم بود كه هرچي فكر مي كنم يادم نمي آد،حالا ايشالله تو آپاي بعدي طفلك بابام دوباره كه بعد 2هفته رفته دكتر واسه معاينه مجدد دوباره دكتر احتمال سكته داده والان بازم بستري شده تو بيمارستانه دعا كنين بابا جونــــــــم خوب خوب بشه فعلا بـــــــــــــــــــــــــــــــاي |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 آذر1389ساعت 22:38 توسط سارا |
|
|
ســـــــــــــــــــــــــــــــلام،خوبين؟ من كه كلي خوبم امروز بالاخره پروژه ارائه دادم قبل كلاس تو سالن يكي از پسرا كه من تا امروز سلام هم زوري بهش مي كردم يهو اومد جلو گفت امروز ارائه دارم تو رو خدا سوال نپرس باشه؟ گفتم مگه توام ارائه داري امروز ؟ بهش گفتم ديدي چي شد؟!!! منم امروز ارائه دارم وقت كم نياريم؟ گفت وقت كه كم نمي اريم ولي جون هر كي دوست داري سوال نپرس گفتم okولي شرط داره ! گفت مي خواي بگي منم نپرسم؟ گفتم دقيقا خلاصه استاد اومد و ما رفتيم تو كلاس استاد سري رفت سر اصل مطلب گفت كي ارائه داره؟ منم شروع كردم سقف و نگاه كردن ببخشيدا من هي مي گم پسره آخه نه اسمشو مي دونم نه فاميليشو خلاصه اون پسره پاشد رفت كه شروع كنه تمام اسلايداش انگليسي بودن شروع كرد توضيح دادن ،منم اولش يه كم گوش دادم اما يهو خوابم گرفت ارائه اش راجب LMS بود خلاصه تموم شد بعدش كه نوبت من بود استاد چند لحظه رفت بيرون يكي از بچه هامون گفت مي خواي سيستمو بزنم داغون كنم ارائت بيفته عقب گفتم لطف بزرگي در حقم ميكني ديگه نوبت من شد استاد گفت okشروع كن شروع كردم اسلايدارو توضيح دادن اولش تمام بدنم مي لرزيد 3،4 تا سلايد كه گذشت استرس كاملا يادم رفت ،ديدم من همين جوري دارم توضيح ميدم بقيه هم ساكت ساكت ،گفتم اگه سوال دارين بپرسيدا؟تعارف نكنيد كه ناراحت مي شم،همه گفتن نه واضح بود خوب توضيح ميدي ادامه دادم نزديك به 4،5 اسلايد آخر بودم كه ديدم بازم ضايع است بزار يه تعارف ديگه بكنم ،گفتم سوال ندارين استاد گفت ببينم مهمون پيتزان ديگه ؟ گفتم نــــــــــــــه استاد ،منو كه مي شناسي گفتم استاد داشتيم ادامه دادم يهو يكي گفت من يه سوال دارم؟ لبخند ژكوند زدم گفتم بفرماييد؟ يه سوال پرسيد كه اولش نفهميدم چي پرسيد ،استاد هم متوجه نشد گفت مي شه سوالتو واضح تر بپرسي؟پسره ادامه داد كه يهو استاد گفت خوب جوابت تو سوالته ديگه (بخير گذشت) منم سري جمش كردمو منتظر نشدم ببينم براشون ابهامي سوالي هست يا نه سري نشستم سر جام برام دست زدنو از استاد پرسيدم بد بود استاد؟كه گفت نه خيلي هم خوب آخـــــــــــــــــــــــــيش راحت شدم (خيلي ديگه كشش نمي دم بماند كه يكي از دوستام هي داشت كرم مي ريخت حواسمو پرت كنه) فعلا باي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 آذر1389ساعت 0:14 توسط سارا |
|
|
ســـــلام!خوبين؟ كلي ذوق كردم به خاطر وبلاگم ،يه عالمه هم خوشحالم بايد از سحر عزيزم تشكر كنم اون بود كه فكر شو انداخت تو سرم سحر جونم ، عاشقتم اما يه چيزي هست كه نميزاره از ته ته ته دلم ذوق مرگ بشم يكشنبه Presentationدارم من تو اين همه سال حتي مدرسه هم كه ميرفتم كنفرانس ندادم حالا يه كاره بايد برم تو دانشگاه درباره (پرونده سلامت الكترونيك) كنفرانس بدم اه اه اه تازه يه پسره تو كلاسمونه كه همش سواله هميشه نصف وقت كلاسمون ميره به خاطر سوالات جور وا جور آقا نميدونم از كجاش اين همه سوال در مياره اگه ازم سوال سخت بپرسن اگه نتونم خوب ارائه بدم واي خدا چه كار كنم دعا كنيد كه بتونم از پسش برام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 آذر1389ساعت 1:18 توسط سارا |
|
|
باران چه واژه ی آشنایست
آسمان هم میگرید آسمان تو چرا گریانی؟ تو دگر از دست کی اندهگین و پریشانی ! ما اگر گریانیم گریه دگر بخشی از زندگی ماست تو چرا گریانی! تو که در اوج بلندی جهان جای داری تو سزاوار لب خندانی ز دست دل پر درد گریان شده ایم اما در آغاز تولد گریه را سر دادیم بار الهی بنده ات راضیست با دنیای تو پس چرا بارانیست ابرهای تو! من که ره جستم به سویت ای خدا من که عشق رها کردم به سویت ای خدا من که بی تو بی هدف ماندم ای خدا پس چرا ؟ پس چرا باز بی تو ماندم ای خدا ؟ پس چرا ... ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 0:56 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگي قافيه ي باران است...!
من اگر پاييزم... و درختان اميدم همه بي برگ شدند، تو بهاري.. و به اندازه باران خدا زيبايي...! |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم دی 1389 هفته سوم دی 1389 هفته دوم دی 1389 هفته اوّل دی 1389 هفته چهارم آذر 1389 هفته سوم آذر 1389 هفته دوم آذر 1389 |
|
RSS
|